تبليغاتX
نماينده اي از سرزمين عشق




نماينده اي از سرزمين عشقبه واژه هايم اتهام شعر نزنيد تكه هاي روحند
باران كه نم نم باريدن گرفت ياد تو افتادم

ياد تو وتمام خاكستري كه روي قاب عكست جولان ميدهد

و اين همه غباري كه روزن ديدم را محدود كرده

و يا همين مه غليظ انتظار كه همه چيزم را خواسته يا نا خواسته به ركود ميكشاند

باران كه نم نم باريدن گرفت ياد تو افتادم

ياد تمام حاشيه هاي تو كه دور تا دور زندگي من را ديوار كشيده تا در نروم..!

ياد بغض خفه اي كه گويي عطش دارد

یاد این که كوير زندگي خشك است

و دلم ريشه اش در شرف سوختن

و باز با تمام اين تفاصير كماكان چشمانش را به قدم هاي تو دوختن

باران كه نم نم باريدن گرفت ياد تو افتادم

چه سبكبال به پرواز درامدي و در چشم بر هم زدني محو شدي بودن را

باران كه نم نم باريدن گرفت از صميم قلبم آرزو كردم

كه كاش هيچ نم نمي زين پس باريدن آغاز نكند...!

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

پ.ن::سر يه دوراهي موندم.دعا كنيد راه درست و انتخاب كنم.

 



ادامه مطلب
لینک ثابت| Mon 16 Nov 2009ساعت 6:33 PM  توسط بردیا | 
با خود اندیشیدم زوالم را

و اینکه چگونه در وادی مخوف انتظار های پوچم متروک و سرگردانم

ویا بودنی به واقع...در میان حصاری تنگ که به آن زندگی میگویم

یا حبس نفس هایم در گودی کبود زمین

ویا دم...و یا بازدمم...و ضربان قلبم...وگردش خون عروقم...و مست و بی حوصله کنج دلتنگی نشستنم

با خود  اندیشیدم رفتن را

پر زدن و تا کران رها شدن را

و رسیدن را...تا آنجا که ستاره خانه دارد

و نگاه نا مهربان دقایق...بختک روی واژه هایم نیست

به آنجا که لغزش ایام توان اعتکاف داشته باشدش

و درجا زدن را هرگز یارای جولان دادن نباشدش

و من باشم و من..

خدایا این زمین مدور...و این کره ی ای که در حالت تعلیق است

و این همه مترسکی که پیش رویم صادقانه دروغ میگویند

مردمی که میخندند وقتی بغض گلویشان را از هم میدرد

میگویند دوستمان دارند و در عین حال هجوم تنفر نهادشان را به آتش میکشد

و این ضمیر نا خودآگاه من که دائم فریاد میزند همه چیز بوی تظاهر دارد

و این همه دانستن ها و خود را به گنگی زدن...و دل را کنج دیوار فراموشی دار زدن

خدایا ببین که مستانه غرق در عالمت چگونه سوداگری میکنیم.

و باز میرقصیم و گیییییج در دنیای خودمان غرقیم

خدایا چه میکنیم؟؟؟؟تو میدانی؟؟؟؟!

 



ادامه مطلب
لینک ثابت| Thu 5 Nov 2009ساعت 3:37 PM  توسط بردیا | 

خدايا كاش

آنقدر كه ميشود صبر نميكردم

 و چون يك شراره ي ناگهاني

همه ي دنيا را به كام ميگرفتم و

 بند بند تمام نا ملايمات خلق تو را

ميجويدم و ميجوبدم و ميجويدم

گاهي با خودم ميگويم خدا پشت اين كرانه ها

روي قله ي الوهيت چه صبري دارد كه مينشيند به تماشا

كه ميبيند و ميبيند و میداند

.و باز در ميان تمام اين نگريستن ها و دانستن ها

 تنها ميخندد و ميبخشد...!

خدايا...پشت واژه هاي از هم گسيخته ام اشكيست كه منتظر يك نگاه توست

نگاهي براي كسب اجازه...كه ببارد و بريزد روي دل سنگ تمام خاطره ها

روي جاي خالي تمام عاطفه ها

روي زمين خشك دور از آب و هوا

روي سنگ قبر به غبار نشسته ي مهرباني

روي پوسته ي جولان گرفته ي خودخواهي

روي همه ي نگاه هاي حق به جانب

روي تمام تبر هاي ريشه شكن...روي آه..روي مرگ..

.روي نگاه پژمرده ي اين مردم خط شكن

خدايا بگذار اوج گيرم از اين منزل

از پشت اين مرداب راكد و بي حاصل

خدايا تو كه آن بالايي

ميتواني روي بوم آسمان برايم آشيانه بسازي

و من به شوق اين آشيان

پرواز كردن را بياموزم

و تو باز خدايي كن...آن بالا...

مثل خنديدن يك گل...درست در مركز يك مرداب

خدايا تو چه صبري داري

همان بهتر كه تو خدايي و روي قله ي الوهيت تنها نشسته اي

و من اينجا روي زمين مسطح بندگي ميكنم.

من اگر جاي تو بودم...اكنون...همه ي دنيا را به آتش كشيده بودم.

 



ادامه مطلب
لینک ثابت| Thu 22 Oct 2009ساعت 11:30 PM  توسط بردیا | 
همه چي پر:!نشسته ام و لابه لاي تمام فرياد ها

تمام ترسها..تمام مردمي كه خوابند

ميشنوم سكوتي را كه فرياد ميزند

سكوتي كه به شكل يك لبخند

روي صورتك ايامم آويزان است!

و باز ميخندد...ميخندد و پشت پلك دقايقم

بي آن كه هبوطي كند ميميرد

امروز به خودم گفتم چه ميكني؟

و باز در جواب خودم زير لب گفتم:

دائم نشسته ام و فريادم را تماشا ميكنم

فريادي از سر خستگي...

فريادي كه اگر صدايي داشت

همه ي دنيا را بيدار ميكرد!

(از خودم)

I MISS U!

 



ادامه مطلب
لینک ثابت| Fri 16 Oct 2009ساعت 1:16 PM  توسط بردیا | 
آرام و بی دقدقه

روی شوم ترین ماه شبستانم نشسته ای و

غر غر کنان...شکوه پروانه ها را به رخم میکشی

نازنین من...

پروانه عمری ندارد..اما...این دل

سالهاست در زنجیر تو محبوس است...

سالهاست رو به میله های زندانت

عکس چشمان زیبای تو را میکشد

سالهاست جنون من...

از پروانه بالاتر دویده...

و تا رفتن و محو شدن ...او...

سالها شاگرد من بوده...

چشمان خاموش غزلواره هایم اگر سست است

قبول...

اما تو میدانی...

روی این پل شکسته ی مرز من تا تو...

دره ها دهن باز کرده اند

و من...

طعمه ی سیر و گشنه ی آنها خواهم بود

اگر نگاه ترسان و لرزان تو بگذارد

این دره را با پرواز طی خواهم کرد

چگونه باید گفت ...

اگر دست تقدیر... شانه به شانه ی دقایقم بود

اگر همسایه ی دیوار به دیوار ما جدایی بود

اگر نگاه معصوم تو روی چشمان بی حالت من بختک شده بود

باز بدان...

من از قصه ترسی ندارم

و باز..بیشتر بدان

که با تمام وجود...دوستت دارم.

When youre down, you can start again



ادامه مطلب
لینک ثابت| Fri 11 Sep 2009ساعت 7:25 PM  توسط بردیا | 
دلها كه ميميرند

ديده ام

ميان تنگناي هبوطشان

هاله ي سبز غروري

چون موج عشق

آرام و آهسته

لا به لاي نسيم خاطراتي...نه چندان كهنه

خاك ميگيرند و آرام

بي آن كه صدايي كنند

عروج را سر ميگيرند و ...

تا كران...

نه بيكران...

و باز از آن كرانه تر...

ميروند و...

ميروند و....

ميروند...

و بعد چون شبنمي روي گل

آنچنان كه لغزنده ترين عواطف نيز توان  اداركش

و قهار ترين نقاش نيز...ياراي به تصوير كشيدنش را نداشته باشند

آرام و بي روح مينشيند و نواي سوز به سر مقصد رسيدن را زمزمه ميكند

و ما اينجا...

بي خبر از دلي كه ميميرد

قه قهه سر ميدهيم و بي مهبا

سرود نوازشگر ايام را

به گونه گل مي اندازيم

وقتي دلي ميميرد

كاش بدانيم

در آسمان بالا ي سر

عزاي ستاره هاست

وقتي دل ما زنده است و زنده در لذت است و در عين حال

در همسايگي ما

درست ديوار به ديوار ما

دلي ميميرد

كاش بدانيم محفل فرشتگان

در سوگ است

كاش بدانيم

اين آدميتي كه در لباس خوك است

اين شعاري كه در دست تعمير است

هيچ كدام براي دل مرده مرحمي نيست اما

يك لبخند

تنها يك لبخند كوتا ميتواند

تلنگري باشد براي برگشتن

برگشتن دلي كه حتي

سالهاست روي سنگ قبرش غبار مينشيند

و باز غبار روي غبار

ميشود ديواري ميان من و تو

كاش ميدانستيم

يك لبخند

تنها يك لبخند

خرجي ندارد

براي دلي كه در حال مردن است

Love will find a way ...yeah



ادامه مطلب
لینک ثابت| Tue 8 Sep 2009ساعت 2:17 AM  توسط بردیا | 
نشسته ام...نشسته اي
ميخندم...ميخندي
ميگريم...گريه ميكني
ميروم ميآيي
مي آيم ...ميروي
چه ميكني همسفر؟
زلالم...و تو درياچه ي نقره اي رنگ شبستان به عزا نشسته ام
پنجره ام و تو چشم اندازي به كران يك آسمان
من دل دنيا را بهم ميريزم و تو...دنياي دل من
از من به من ... از ما تا به ما...راه  زيادي نيست
از گذشتن تا رفتن از ايجاد تا امتحان فقط يك لحظه باقيست
بيا و اين يك لحظه را هم با هم بپيونديم
تا شايد بشود از بين هزاران چهره ي مشوش
بي راهه اي به هبوط عشق يافت و در آن
درست مانند يك الماس
تا بي نهايت درخشيد
ميشود قلب من و تو را با هم دوخت و هردو را به امواج درياي خون سپرد
و بعد از آن
با خيالي آسوده.
راه خورشيد را گرفت و رفت
رفت و در نا كجا رها شد
ميشود چشم در چشم مهتاب
ساعت ها نشست و به روشنايي فكر كرد
و باز ميشود
سرخي غروب ساحلي را
روي پنجه ي خورشيد نقاشي كرد
اگر ما با هم باشيم
ميشود راحت تر گذشت
از سخره ي تيز انتظار
ميشود آسوده تر بالا رفت
افسانه ميسازيم و باز
با اين هجوم پر معنا
ميتوانيم نبودن را از رخ حادثه خط بزنيم.
وقتي كه خط زديم
دست در دست نسيم
ميرويم به هر كجا كه خواست
هر كجا كه برد
آنجا خانه ي ماست

Like I'm right beside you



ادامه مطلب
لینک ثابت| Tue 1 Sep 2009ساعت 12:50 PM  توسط بردیا | 

رو سپيد هر چه عظمت است...من هنوزم بالايم

دستهاي غمگرفته اي که بي روح اما با خيالي راحت اسمت را فرياد ميکشد بهانه ي من است

من نه مجبورم و نه به آن محبوس من فقط شکل طراوت گرفته ي بارانم

با من بخوان

روح من...

چشم من...

زبان من...

گوش من...

و هر آنچه توان اعتکاف داشته باشدم براي توست

من اين تحسن را دوست دارم

اين آسوده شدن اين معتکف شدن...اين از خود بيخود شدن را دوست دارم

مرا به زنجير بکش

اسلوب توهمم باش

با من بخوان

با من برقص

با من تبسم باش

دانه دانه بر بادم باش

بر آبم باش

بر يادم باش

سينه چاکم باش

بيا و شکوفه ي لبهايم باش

جوشش خون عروقم باش

تپش قلبم باش

کوبش ثانيه وار اضطرابم باش

بغض مه گرفته ي ايام من...تو خورشيد وسعت گرفته ي نگاهم هستي

قلمي که صاف و بشکسته ...افتان و خيزان روي پوستين عرق گرفته راه و بيراه نام نويسي ميکند

اينک اسم رمز با تو بودن را يادم داده

به بندم بکش

در قفسم کن

ميله هاي قفس را به رويم علم کن

شاخه هاي بهت زده ي طبيعت را از من بدريغ

اما...با من باش

همزادم باشم

صوت صدايم باش

لحظه به لحظه ي گذرانم باش

در آغوشم باش

هر چه ميخواهي باش اما...

با من باش

از بي من بودن دور باش

از هر آنچه حضورم را ميدريغد فراري باش

شهسوار دلبستگي هاي من

راه و رسم زندگي من

اي تکسوار قلب در بندم

اينک هر آنچه دارم از براي توست

آنچنان که پيش ازينم اين گونه بود

و از اين به بعدم نيز باز در دست توست

بوسه ي مهتابي شاهراه عشق

شوق رهيدنم باش

آرزوي ديرينه ي من...

حس جنون پروازم باش

اينجا باش

با من باش.هميشه...به يادم باش.

Love will last for ever



ادامه مطلب
لینک ثابت| Fri 28 Aug 2009ساعت 3:20 PM  توسط بردیا | 
!...L0ve is

من و تو مال یک نسیلیم.

من و تو آغاز و پایان یک درسیم.

من و تو شرجی یک آسمان و چشمک زن یک ستاره ایم.

من و تو از پاکی دروازه ها تا غم سوزنده ترین خاطره ها هم نسلیم

من و تو بانی یک قصه ایم...قصه ای از جنس شستن.ازجنس بی آلایشی

من و تو هم ذاتیم...هم زادیم....هم راهیم.

ما از جنس یک واژه ایم هر دویمان عشقیم

پس...

مینویسم تا بعد از من تنها یک نوشته نماند...مینویسم تا نسل به نسل از آن یک درس خواندنی بماند

درس انسانی که دوید...اگر نرسید باز دوید...اگر رسید محکم تر دوید...وباز دوید

تا یاد کودکانتان بدهید شهامت را...

 وقت خواب برایشان بخوانید قصه ی مارا

مایی که اسوه ی استقامت بودیم...مایی که سد بر قامت مخالفت ها بودیم

به کودکانتان بگویید سخره ها از جنس بیستونند...بگویید دره ها از جنس هبوطند

بگویید چشمه ی پاکی را در چشمان ما تا ببینند زلالی را

برایشان از راه ما بگویید تا ادامه دهند...تا از ایستادن و درجا زدن بپرهیزند

تا همیشه و همه جا پیروز میدان باشند

سربلند باشند

حتی

در زیر

یک تازیانه...برای کودکانتان بگوید

بگویید تا بدانند

!...L0ve is



ادامه مطلب
لینک ثابت| Thu 27 Aug 2009ساعت 11:36 PM  توسط بردیا | 

دلم برات تنگ شده...دلم براش تنگ شده..دلم برام تنگ شده.دلمون براشون تنگ شده.دلتون براشون تنگ شده....دل اونا برامون تنگ نشده...!

دل اونا چقدر سخته و چقدر خش داره و چقدر حال بهم زنه...دل اونا چقدر با دل ما مشکل داره انگار ارث باباشون دستمونه...دل اونا چقدر تو فکر داغون کردن دل ماست...دل اونا هميشه روبه روي دل ماست و اما دل ما بين دل اونا چقدر شکيباست.!

دل ما دلاشون و رنگ زد...دل ما به زندگيشون نقش رنگين کمون زد...دل ما هر چي درد و بي خاصيتيه از دلشون خط زد...دل ما با اونا خيلي زياد حرف زد...دل ما نترسيد و سعي کرد دلاشون و درک کنه...اما دل اونا چقدر سنگ بود نمک خورد نمکدون شکست!

دل ما و دل اونا حقا خيلي از هم دور بود.

دل ما زاده ي مهربوني بود دل اونا زاده ي حرکتاي منفعلانه ي شيطون.دل ما خاکي و صميمي بود و به همون نسبت دل اونا از جنس کاه گل...دل ما نا خالصي نداشت اما دل اونا پر بود از آلياژ

من ديگه فقط نگاه ميکنم.مات و مبهوت به اين همه دل سنگي.اون خدا هم انگار داره فيلم سينمايي ميبينه ... هيچ رقمه حاضر نيست کنترل و برداره و تلوزيون خاموش کنه...انگار فيلم سينمايي ما براش خيلي جذابه.

همون خدا دل اونا رو آفريد ... دلايي که قاتل دلاي ما بود!

حالا داره نگاه ميکنه و اسمشم گذاشته امتحان الهي.ولي کاش ميشد اين خدا واسه يه لحظه هم که شده خودش و جاي ما ساکنين زمين ميذاشت تا بدونه طعم اين همه امتحان مسخره و آزار دهنده که نه سر داره نه ته چقدر تلخه.

به قول شريعتي...خدايا کفر ميگويم.اگر روزي بشر گردي زحال ما خبر گردي.پشيمان ميشوي از قصه ي خلقت...از اين بودن.از اين بدعت...نميداني که عاشق بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است.چه زجري ميکشد آنکس که انسان است...و از احساس سرشار است...

حالا منم ميگم دنباله ي ابهامات شريعتي......خدايا کفر نميگويم.دلم از دشمني خون است...دلم از زندگي سير است.خداوندا نگاهي کن.کمي هم فکر تنهايي.کمي هم فکر ما را کن...خداوندا نظر بنداز...کمي با درد ما تا کن...خدايا کفر نميگويم...تو ميداني نميگويم...ولي اين رسم دنيا نيست...جواب بندگي اين نيست.خدايا حال من اين است...تمام هستي من کو؟جواني کو؟پريدن کو؟صداي نرگس مستانه باران مهرت کو؟خدايا کفر نميگويم...تو ميداني چه ميگويم...تو ميداني چها کردي...خداوندا...مرا با بار تنهايي...کجاي قصه ي دنيا رها کردي؟خدايا پاسخم از تو...چه بد کردم به دنيايت؟خدايا کفر نميگويم.دلم از زندگي سير است.دلم از زندگي در بين انسانها...ميان صورتک هاي پليد و مرگ درياها...دلم از آنچه ميگويم...دلم از آنچه ميبيني که ميگويم...پر از درد است.خداوندا مرا با بار تنهايي...کجاي قصه ي دنيا رها کردي؟

                                               My GOD             

من تموم حرفم نامردي اين آدماي مذخرفيه که خدا آفريده...حالا ميخوام بدونم آيا حق ندارم از خدا در مورد مخلوقاتش سوال کنم؟مخلوقاتي که دائم در حال زندگي کردن در کنارشوم؟مخلوقاتي که اسم انسان دارن اما بوي خوک ميدن؟...هان؟...حق من نيست سوال کنم؟حق من نيست خدا جواب سوالم و بده؟

خدايا به خودت قسم من دوست دارم...

خدايا بخدا جواب دوست داشتنم و بد دادي...خدايا ...


 

 



ادامه مطلب
لینک ثابت| Wed 26 Aug 2009ساعت 11:47 PM  توسط بردیا | 
Click to view full size image

یه همچين روزايي بود يادم نميره ميخوام حرف بزنم و بگم اما نميشه يادت بيار...

غم من شكل دعا
ميتراود در باد
تو به من ميخندي و من از خنده ي تو
به خودم ميخندم
خيره ام روي جواب
خيره ام روي لبت
كه به يك جمله ي كوتاه دهي صبر دلم
و تو ميرقصيدي
زير باران تبم
من پر از ترس پر از غصه ي تنهايي مردن در غم
به تو انديشيدم
به نگاهت...به دعايت...به لبت در طلب عشق زمن
تو نميفهميدي من چه حالي دارم
خم شوريده شدن
ز همه رانده شدن
از همه خسته شدن تو نميديدي من
به تو مي انديشم
و تو ميرقصيدي
باز هم در قفس مرده ي باراني من
و نميفهميدي
راز پاياني من
ميگذشتي آرام از لب خشك من و گريه ي من
از دل تشنه ي من
شوق رفتن به كران ها داري
و تو هم بيداري...فرق اين بيداري
با من و با غم من يك كلمست
من به ترس نرسيدن به نگاهت بيدار
و تو تا صبح به سر نقشه شومي بيدار
و نگاهت به قفس
من به ماه و شعف زندگي اش
به خروشش از شب
به همان خورشيدي
كه بسيار شباهت به تو دارد آنجا
خنجري روي دو دست
جهت كشتن ماه من و شبگردي من مي
آيد
من ندانستم تو
قاتل اين نفس خسته ز اعماق قفس ميباشي
من فقط دانستم
تو به هر چيز و به هر كس كه شباهت داري
از خودم ميباشي

   HAPpY LOVE STORY MY DOLL 



ادامه مطلب
لینک ثابت| Mon 17 Aug 2009ساعت 1:18 AM  توسط بردیا | 
الان كه دارم مينويسم ساعت بيست دقيقه به پنج صبح روز دوشنبه...

من خيلي وقته بي خوابي به سرم ميزنه و تا صيح يا تو رخت خوابم غلط ميزنم يا تو كلوب دات كام با رفقاي فداكارم آن ميشيم و انقد حرف ميزنيم تا خوابمون ببره امروز سنا يكي از بچه هاي كلوب گفت برديا من ديگه كم آوردم تو واقعا چجوري انقد بيداري؟خواستم بهش بگم چجوري اما...

از بچگي تو خونه اي بزرگ شدم كه نظم داشته معمولا هم ۱۰ شب به بعد خودمونم نميخواستيم خوابمون ميگرفت يادمه بچه كه بودم تو هر شرايطي اگه خوابم از ده ميگذشت هرجا كه بودم ناخودآگاه همونجا خوابم ميبرد مامانم ميگه گاهي موقع بازي رو اسباب بازي هات ميگرفتي ميخوابيدي ... اما الان مدت هاست با واژه اي به نام خواب غريبه ام من ...

قرص خواب آرام بخش كوفت زهر مار ... هيچي افاقه نميكنه كه نميكنه...

من نميدونم تعبيرش چيه...من امروز اومدم خيلي حرفا بزنم و برم...اومدم بگم به برديا چي گذشت كه ديگه تازه پنج صبح هم خوابش نميبره هيچ صبح زود هم از خواب ميپره...

اومدم بگم چند وقته حسرت ده شب خوابيدن تو دلم سنگينه...اومدم بگم

من عاشقي و قبول نداشتم...اعتقاد داشتم همش فيلمه...اين كه دوتا آدم بهم ميگفتن دوست دارم برام يه چيز تو مايه هاي كركر خنده بود...رفقام و مسخره ميكردم...قبول نداشتم هيچي و اما حالا ....

من خودم و تو هر حالتي تصور ميكردم جز عاشق بودن...براي كسي غير از خودم زندگي كردن

اما ورق برگشت...تاروت قصه ي عاشقي برام ساخت و زندگيم و وارونه كرد...چرخيدم و چرخيدم و چرخيدم...انقد كه سرم گيج رفت و وسط يه عالمه سوال بي جواب از حال رفتم

به خودم كه اومدم ديدم خيلي چيزارو از دست دادم...چيزايي كه ديگه برام برنگشت...چيزايي كه لازمشون داشتم...چيزايي كه برام حكم نفس بود...من قبلا هم گفتم خربزه خوردم پاي لرزشم ميشينم منتي نيست...تا باشه ما هم برا كسي جون بديم كه لياقت بيشتر از اينارو داره بحث اين حرفا نيست...بحث دلتنگي منه...بحث مظلوميت من...جووني من...صداقت من...دل من...بيخوابي من...سلامتي من...آرامش من...بحث منه...مني كه ديگه من قديم نيست...من كليشه اي تكراريه مجازيه روبه انحدام...مني كه داره نصفه شبي هزيون ميگه . و تايپ ميكنه

مادر جون "مادرمادرم"هميشه ميگه آدم حرف دلش و جار نميزنه...اما خوشبختانه يا متاسفانه ايشون تا حالا به مرز تركيدن نرسيده كه بفهمه كي جار ميزنه و كي نميزنه هرچند به عقيده ي من اين جار زدن نيست...اين اعترافه...هرچيزيه الا جار زدن...من اصولا از جار زدن بدم مياد...

من امروز حالم اصلا خوب نيست...فرمول پزشكي كه بزنم الان بايد مرده باشم...با اجازتون ديشب هم قند خونم رفته بود بالا اسير شده بودم...آخه اين روزا روزاي قشنگيه...روزاي آشنا شدنه روزاي ديدن يه همزاد يه مهربون...يه دوست داشتني محبوب...يه فرشته...يه نجيب...يه...

اين روزا روزاي رسيدنه...سالروز آشنا شدن رسمي منه با ... اوهوم...اين روزا روزاي مقدسيه...بايد فشار خون بره بالا...بايدم شب بيداري كشيد...بايد تا چشمت و هم هم ميذاري بپري...بايدم...خربزه خوردم آخه...خربزه ي شيريني خوردم كه بد به لرزم انداخته...تب كردمو سه ساله دارم پاش ميلرزم...روز عشقه آخه...روز تارخيه اين روز...روز عجيبيه اين روزا...ستاره بارون شباش...خدا بهم داد هرچي داد...چها كه ندادد اين خدا...چه ها كه نكرد با ما اين خدا

بگم چند شب از اين شبا بيداري كشيدم كم گفتم؟بگم بميرم برات يا چي؟بگم مستم يا نه؟نگم و باز نقاب به چهره زنون بگردم و بچرخم...و...آره؟...هووووووووووووووووووووووووووم چه اوقاتيه اين اوقات...صوفيانست اين لحظات...چه لذتي داره اين دقايق

كي مثل من عاشقه؟

اوهوم...بچرخ دنيا...ميچرخم باهات...ميچرخم باهات لعنتي...ميچرخم و كم نميارم...بچرخ دنيا...بچرخ تا بچرخيم.

بچرخ دنيا ...بچرخ

 



ادامه مطلب
لینک ثابت| Mon 10 Aug 2009ساعت 5:17 AM  توسط بردیا | 
 

من ادعاي زيادي ندارم سرخوش از تمام افكاري كه در دلم ريشه دوانده حس بي حسي ميكنم و اين طراوت را هديه ميكنم به تويي كه شانه به شانه همزادم بودي
من ادعاي زيادي ندارم مونسم شب مهتابي بود كه سوسوي ستاره اي چشمك زن آن را از من گرفت و حالا با گذشت چند شب يلدايي هنوز چشم انتظار مهتابم
من ادعاي زيادي ندارم كلاهك مغرور بي هويتي روي سر ...خسته بالم كرده و دستان گرم تو روي بند بند انگشتان سردم زندگي ميبخشد و چون بيدارم به خواب هيچ اعتقادي ندارم
من ادعاي زيادي ندارم بوسه ي شكري كه روي شانه هاي برفي مترسك حياط خانه كاشتم لبخندم را تشديد كرد و برايم دست تكان داد تا باز برخيزم و قدم به قدم تو راهپيمايي كنم
من ادعاي زيادي ندارم چشمان خيسي دارم كه لحظه به لحظه سوته دل بودنم را به رخ ميكشد و سجده ي عاشقي را روي سر مهر پيشاني ميكوبد
من ادعاي زيادي ندارم پاهايم روي زمين كوبنده و استوار ايستاده و دستانم به اوج بالاترين نقطه ي آسمانهارا به نشانه گرفته تا راز و نيازي تاريخي به ارمغان بياورد
من ادعاي زيادي ندارم قلب تازه كارم پنجه پنجه درب با تو بودن را ميكوبد تا قفل محكم دوري را شكسته و در كنارم درست در ميان آغوشم جوري كه گرمي نفس هايت گونه ام را تر كند بنشيني و روي شانه هايت قه قهه عاشقي سر دهم
من ادعاي زيادي ندارم پشت حصار هاي دلتنگي بي تو بودن را به آغوش كشيده و حسرت با تو خنديدن را دائم به يدك ميكشم تا حرفي براي درجا زدن باقي نماند
من ادعاي زيادي ندارم شانه هايم خشكيد از بس رو به مسيري گنگ تيشه به ريشه ي خلايق كشيد و روي خاك جاده چنگ انداخت و مشت به سر كوبيد و خاك به صورت ريخت
من ادعاي زيادي ندارم اما.
با تمام بي ادعايي هايم حاضر به اعتراف يك واژه ام
واژه اي به شكل عشق كه صوفيانه مستي ام را بر هم زد

 



ادامه مطلب
لینک ثابت| Thu 23 Jul 2009ساعت 3:15 PM  توسط بردیا | 

چقدر دوست دارم خاک شدن و رفتن را

چقدر دوست دارم همسایه ی دیوانگی و شیدا شدن را

چقدر خوب است رفتن و فاصله گرفتن از صورت دیوی که در کالبد فرشته دلبری میکند

چقد زیباست همدست تمام زنجیری های شهر خاموشم باشم

چقدر از اینجا بیزارم چقدر از همه کس رنجور و از هر چیزی دلگیرم

چقدر سخت است تکیه دادن به دیواری پوشالی که وعده ی همزبانی داد

چقدر دردناک است چشم دوختن به سرابی که دوستت ندارد...چقدر قدرت این وهم زیاد است

همه چیز یکباره به وجودم رخنه کرد

 و طوفانی طی یک چشم بر هم زدن هست و نیستمرا به ویرانی سوق داد

چقدر هجوم این بار روی دوشم سنگین است

چقدر گلویم تنگ وچشمانم خیس و بی حرکت ... خیره و مغلوب است

چقدر تنهایی و غربت سوزاننده و دلگیر است

همه جا رنگ دروغ و همه کس پشت کرده به لحظه ای لبخند

همه چیزم محو و تمام لحظاتم گنگ و تنها درجا زدن روی تفکرات پوچی که پایه ام بودند

اینجا خشک است...کویری که نام تهوع آور دنیا را یدک میکشد

گروهکی که روی بند بند کلامشان دروغ بختک انداخته

و صورت های مترسک واری که نقاب مهربانی را سایه میدهند در باطن تکه ای از خوکانند

اینجا تاریک است...بغض و کینه و نا مردی آسان است و در عوض خوب بودن چقدر نادر و نا پیدا

وحشت آور است...سوسوی شمع های نیمه خاموشی که کنج دل کپک گرفته  دلبری میکنند

اشک  تمساح ریختن و سنگ همسایه به سینه کوفتن

اینجا میدان مین است...نه راه پس و نه راه پیش...

دست ها سرد است...گونه ها وحشی و زبر...چشم ها بی حالت و مضطرب

آه خدای من چه آفریدی؟

میترسم...دلتنگم...بی اعتمادم...

همه آمدند و تیشه کشیدند و بی خدا حافظی راه پیش گرفتند تا پس نیوفتند

همه گفتند هستند و تا چشم باز کردم نبودند که نبودند

همه فقط گفتن بلد بودند و در عمل چه سست و لرزان...همه تا بودم بودند و تا خواستم هیچ

این رسم وفاداری نیست

این رسم سپاس از مهرابانی و همزبانی نیست

این پاسخ من نبود

میترسم از دنیا...میترسم از آدمها...میترسم از فرداها...خدایا خودنمایی کن به تو محتاجم

 خيلي سخته تو جدايي سهم تو بشه شكستن
ولي اون باعث شه مردم تا ابد بهت بخندن
خيلي سخته ساده مردن تو غبار آرزوها
خيلي سخته جا نباشه زير حتي سايه بونها
اوني كه براش ميمردي حالا با رغيب بشينه
تو بسوزي زير بارش بره و اين و نبينه
خيلي سخته به خدا اين همه دردا روي دوشم
اوني كه گذاشتي رفتي من هنوزم روبه روتم
خيلي سخته ناله كردن روي سكوي سقوط و
اون همش بگه سلامت نياره حتي به روش و
تو بميري تو بسوزي واسه اون كه بي دوومه
خيلي وقتا دوس نداري كه بازم پيشت بمونه
داد و فرياد رفته بر باد كوه محكم غرورم
حالا هر روز حالا هر شب  دوست داره براش بسوزم
برو اي دوست اي غريبه اي رفيق نيمه راهم
از همين جا تا به هر جا نميخوام بياي به يادم
برو از دلم رها شو من بريدم از نگاهت
دل نميشينه يه لحظه حتي ديگه چشم براهت
برو از دنياي من دور  نميخوام پيشم بموني
با بهونه هاي رنگي تو گوشم از عشق بخوني
نميخوام ديگه صدات و برو با خيال راحت
نشنوم بهونه هات و  تويي تكتاز خيانت



ادامه مطلب
لینک ثابت| Tue 7 Jul 2009ساعت 7:26 PM  توسط بردیا | 

 

دیگه حوصله ی هیچکاری و ندارم احساس میکنم دیگه انقد تنها شدم که...دلم میخواد حرف بزنم این همه درد و نریزم تو خودم اما به خودم میخندم و میگم آخه با کی؟

هر کی یه روز اومد تو دل من و یه رد پایی گذاشت و موندنی نشد.حتی توقع ندارم دیگه این آپ هم خونده بشه.خجالت آوره که با این هیکل بخوام گریه کنم اما دیگه واسه خجالت زده شدن هم تلاشی نمیکنم.بیخیال همه ی دنیا با تموم خوبی های کاذب و بدی های کشندش.گور بابای دنیا با تموم نامردی هاش و اذیت و آزاراش...صد بار هم که آپ کنم و دلی نباشه تا براشون بلرزه پس چه فایده دلنوشته های من؟!؟!؟

+=+=+=+=

برای تو مینویسم...برای تویی که میدانی

برای تویی که دست های سرد و غمگین من را میشناسی

برای تویی که گونه های خیس مرا دیده ای و از غم سنگین چشمانم خاطره داری

برای تویی که وسعت سرازیری های جنونم را لمث کرده ای و باز مرا تنها گذاشته ای و رفته ای

برای تو مینویسم

برای تمام حس پوچ دوران پژمردنم

برای حاله ی خیسی که روی بند بند کلامم تیشه کشید و خون به پا کرد

برای تو...تویی که پس میزنی مرا

تنديس آرزوهايم قطه ي روشني ست از تمام آنچه دستان تو پس زد

براي شكوه تمام لحظه هايم...وحتي براي تسكين بند بند كلام بي محتوايم تورا بهانه ميكنم

ميدانم كه ميداني اگر رد بشوي خيسي گونه هاي من پايمالت نخواهند كرد

ميدانم كه ميداني سرنوشت ديو آرزوهايم در حصار شيشه اي زندگي تو محبوس است

و ميدانم كه ميداني بعد از اين رفتن تو را هرگز نميبخشم

تو همراز من بودي...از بين هزاران روزنه ي كور و بي رنگ ورو

تو همه ي آن چيزي بودي كه به رخ ميكشيدم...و به امید  حرفهایش زنده میماندم

من از فرط تنهايي هايم وقتي ديوار خواب آلود گذشته هايم را لمث ميكنم تو را ميابم

و حتي وقتي سوگند خاكستري عهد و پيمان آبكي ات را شعله ميدهم نيز...

و حالا تو ترديدت را بهانه ميكني تا من و همه ي آنچه من را شكوه داد زير سوال ببري؟

هيچ با خودت انديشيده اي اين رهنورد خسته کیست كه تو را بهانه میدهد؟

افسوس که تو هرگز نميداني شكوه يكدل پرواز كبوتر هاي تكبال يعني چه

تو نميداني ترديد شراره پرور و اين عصيان ديوانه وار و اين شيدايي بي حيطه و مكان يعني چه

تو از من هيچ نميداني

اما حالا كه ميروي گوش كن

شده یکبار برای تمام عمرت روی واژه های یک انسان خیره شو

احساس خاموشت را خفه کن

 و فقط برای یک بار محض رضای خدا

 خودپسندی ات را دور بینداز و دلنوشته ام را به خاطر بسپار

بشنو از من و از دين و آرمان هاي من

بعد از آن خواهی دید که چگونه روشنايي مسافر را نيز زير پايت به سجده مي اندازم

مرا بشناس اکنون از ریسه ی به هم بافته شده ی متن دلگیرم تا برایت بگویم که کیستم

من مرداب وسيعي هستم كه  ني زار چشمان تو محاصره اش كرده

و اينك ساليان درازيست حسرت آزادي دارد

من بهت  رنگين كماني هستم كه دايره ي سياه و سفيد زندگي رنگهايش را دزديده

من تسليم درياچه ي نقره اي رنگي هستم

كه ماهيان كوچكش وجودم را به هر اقيانوسي ترجيح داده اند

من آينه ي چشمان تو هستم...فقط يك واژه

من آزادم...مثل پدرانم...خشمگين و دلير

چيزي كه تا آن را بشناسي راه زيادي در پيش داري

حالا برو...برو و شب و روز با حسرتي بجنگ كه از جدايي با من نسيبت ميشود

برو  و تمام عمر سرزنش روح خشك  و مفلوكت را با جان و دل بخر

وجدان تو هر روز مرا به رخت ميكشد

برو و با آن بساز

تییشه بردار و قامتم را بشکن

برایم هیچ باکی نیست همه چیزم خاکستر شده

آب که از سر گذشته باشد یقین که از غرق شدن واهمه ای نخواهم داشت

من تا ابد بيدارم

خاموشي تو سزاوار من نيست

برو و با گلدان جدیدت بخند

اما یادت باشد گاهی مردی را که گریه میکرد

مردی که ساعت ها مینشست و با تو سخن میگفت

یادت باشد بند بند این استخان پوکیده ی در قفس محبوس را

و بخاطر بسپار لحظه ای را که قسم یاد کردی به خداوندی خدا ترکم نخواهی کرد

یادت باشد این مرد قصه گو

با تو کاری نکرد

 و اما تو چگونه با او بد کردی...

برو و آزاد باش نیستم تا اگر گاهی نبودنت آزارم میدهد فریاد کنم که کجایی

آزاد باش که دیگر کسی نیست که به چشمانش توضیح دهی رفتن را

آزاد باش و سنگین.

ولی یادت باشد به چه قیمتی

این آزادی را به بهای چه چیزی ارزان فروختی

یادت باشد ... غریبه... من هم هرگز فراموش نخواهم کرد.



ادامه مطلب
لینک ثابت| Fri 19 Jun 2009ساعت 7:26 PM  توسط بردیا | 

 

مادرصفات و قربون...شوق نگات و قربون

وقتی صدام میکنی زنگ صدات و قربون

کم نشه سایت از سرم الهی قربونت برم...الهی قربونت برم

اونی که فدات میشه  منم ای همه ی جان و تنم مگه ازت دل میکنم



ادامه مطلب
لینک ثابت| Sat 13 Jun 2009ساعت 4:11 PM  توسط بردیا | 

به تو مي انديشم.شاخه ي نيلوفر
به تو اي سبز ترين حادثه ي باقي ها
به تو از امروزم...به تو تا فرداها
ماندگاري سخت است
ماندگاري بي تو بي هدف گشتن و سوزاندن حسرت سخت است
ماندگاري بي تو.معني مردن پي در پي من
حال دريا تب دار و دلش آشوب است
دل دريا امروز...واژه ي تكرار است
و تو بي پرواييي.موفع رفتن من
موقع كوچ من و مردن من
به تو مي انديشم
باني سبز ترين خاطره ها
به تو اي مونس باراني من
به تو اي عاشق من
به تو يعني بي تو...در حقيقت مردن
به تو از اول اين رنج به آغاز رهيدن در خواب
به تو مي انديشم...و گذر تا به گذر پوچ ترين حادثه را بر هم زد
باز اينجا اما...به تو مي انديشم
شاخه ها خشكيدند كوه ريزش ميكرد
ماه با من قهر است
تو جدا از دل من
زندگي مرداب است
اي گل رويايي كه تمام هوسم را به دلم طعنه زدي
به تو اي مظهر دلواپسي چلچله ها
به تو اي كوچ غم انگيز كبوتر زخمي
به تو اي حادثه ي مختل من
به تو مي انديشم.
من پر از واهمه ام
مهد من بيداري ...خانه ام كوبنده
با تو ام سوزنده
تو به من ميخندي...تو مرا تراسندي
تو گذشتي از من
و من اينجا تنها زير آواز غم انگيز نجابت هايم
به تو مي انديشم
و غرورم بي تو
كه دگر با من نيست
به تو اي حاله ي خوشبختي من
به تو يعني بي تو...به تو يعني مردن

"از خودم...تا بعد از من"



ادامه مطلب
لینک ثابت| Mon 1 Jun 2009ساعت 2:2 PM  توسط بردیا | 

 بخاطر عطر روزهاي دلواپسي ام مينويسم...شايد فقط براي اين كه نگويي لال است


نگويي نوشتن نميداند چرند و پرند ميداند دروغ ميگويد يا كذب است


مينويسم چون تو آرام بگيري...

كه اگر روزي همه ي سوگند هايمان را به باد فراموشي دادي همين نوشته ها بر صداقت من گواهي  دهند

مينويسم كه نگويي ننوشت...


هر گاه كه از ديدنت شنيدن و فهميدنت نا اميد و سردرگم ميشوم


هرگاه سايه ي بي تو بودن چون بختكي روزگارم را فرا ميگيرد


هرگاه از فرط تنهايي تنگي نفس ميگيرم


فقط مينويسم...مينويسم كه نگويي ننوشت


تو نيستي يا در آرامشي يا به رسم هر موجودي در گوشه ي تنهايي ات نا آرام


تو ميروي و من خيره ام كه چگونه قدم هاي استوارت روي ساحل دلتنگي هايم نقش ميبندد


تو نميداني و من فقط مينويسم


مينويسم كه نگويي ننوشت


آسمان يا بر پهنه ي وسيع بي كرانش لواي آبي رنگ را ميگستراند

 يا سكوت مرگبار سياهي ها را روي سقف دلبستگي هايم سايه ميكند


در هر حال چون اين آسمان امتداد همان آسماني ست كه سقف دلبستگي هاي ترا نيز سايه ميدهد

مينويسم...مينويسم كه نگويي ننوشت


تو نميداني چه سخت است...

چه سخت است وقتي قلم سنگدل جوهري را روي كاغذ بي روح ميرقصانم


نميداني چه سخت است

 وقتي دنبال فقط يك واژه ميگردم كه توان به تصوير كشيدن وسعت دوست داشتنم را داشته باشد


نميداني سرهم كردن اين واژه ها و تبديلشان به سطري پر از عاطفه چقدر سخت است


اما مينويسم...مينويسم كه نگويي ننوشت


تو به من بگو...وقتي نيستي

...وقتي دوري...وقتي نمي آيي...وقتي نميداني و نميخواهي كه بداني...من بايد با اين همه دلتنگي چه كنم؟


جز اين است كه بنويسم تا بعدا نگويي ننوشت؟؟؟

از خودم



ادامه مطلب
لینک ثابت| Wed 29 Apr 2009ساعت 2:36 PM  توسط بردیا | 

میخواهم عادت کنم...به تنهایی

شاید تنهایی بهتر بود شاید آن را بیشتر دوست داشتم.

شاید توانستم با آن بهتر کنار بیایم...شاید تنهایی مرا بهتر فهمید

نمیدانم.خسته ام.اما چون هنوز امیدی به مبنای سرشت آدمی در روحم متجلیست میل به ماندن دارم

شاید قصه ی پر غصه ی من اینبار وارد دالان های تنهایی خوابش برد

شاید بشود با این تفاسیر کمی آرام گرفت

نمیدانم...شما نیز نمیدانید...این را هم خوب میدانم که قرار نیست همه ی ما یکدیگر را بدانیم

پس چه خوب است تنهایی وقتی باورش داریم.

ما اوج میگیریم  ...مثلا انسانیم...ننگ است بیایید به روی خودمان نیاوریم که انسانیم

بیایید و کماکان گنگ باشید و برای اعمالتان بهانه بتراشید

هیچ لازم نیست گاهی هم به خودتان فشار بیاورید که خدایی ناظر بر شماست

ما روزی به هم خواهیم رسید...

حسابمان دست همانیست که اکنون تک به تک روی بند بند کلاممان زل زده است

هی با تو ام مرا نگاه کن...انسان بودن سخت است

انسان بودن درست مانند تراشیدن چهره ی کهکشان ها روی سخره ی سنگی سخت است

بگذریم...تنها بودن را دوست دارم.

لا اقل اکنون که با آن مانوسم بیشتر دوستش دارم

شما را هم به کار خود...بروید تا روزی برای بدرقه ام صدایتان کنند

آن روز یقینا اشک شما را هم باور نخواهم کرد

من هیچوقت مرده پرستان را دوست نداشته ام

*از خودم برای...هر کس که آدم بود*

 



ادامه مطلب
لینک ثابت| Sat 25 Apr 2009ساعت 6:16 PM  توسط بردیا | 

يه روزي تو عمق وحشت دو تا دستم و گرفتي
هنوزم تو خاطرتم موندي و هنوز نرفتي
يادمه اون شب و هرشب زير نور ماه چشمات
عمري دارم عزيزم حسرت فريب غمهات
اون روز و يادم نميره تو كنار من نشستي
گفتي با مني هميشه غربت غم و شكستي
يادمه دوتا چشات و وقتي از دور حلقه كردي
روي چشماي پر از اشك من وباز تو زنده كردي
يادمه غربت سنگين كه تو كوچه ها پيپيچيد
يادمه كه وقتي چشمام جز تو هيچي و نميديد
ميدونستم تو هموني كه خدا برام رسونده
يه فرشته ي حقيقي تو رو دست من سپرده
واسه اين غريق تنها ساحلت يه بستر گرم
ساده و صميمي و خوب يه نگاه پاك و دل رحم
خيلي وقته ديگه نيستي تا برام قصه بخوني
ديگه نيستي تا بياي و قول بدي پيشم بموني
يادمه شر شر بارون توي كوچه باغ غربت
من بودم تو و خدامون زير نجواي صداقت
حس دلتنگي بارون بوي خاك و شبنم سرد
روي گلبرگاي مريم حك شده اسم تو پر رنگ
يادمه تابش خورشيد رنجش رنگين كمونها
يادمه صداي بلبل من و تو هميشه تنها
روي سنگ بي قراري توي كوه با سلابت
تو نوشتي تا هميشه ميمونم با اين حكايت
غصه هام و شستي خوبم با نم سنگين اشكات
با يه دنيا عشق و خوبي با دم گرم نفسهات
هنوزم با اين خيالات روز و شب ميگذره خوبم
اين خيال با تو بودن ميده فرصتي به جونم
زندگيم فداي چشمات گرچه خيلي دوري از من
به خداوندي اون كه نمیگیره تو رو از من
سوزش سرماي وحشت وقتي يادتم غريبه
ميدونم آتيش عشقت داغه و همیشه اینه
*ميزنم از اينجا اينبار سازه با دلت ميمونم 
اگه حتي تو نباشي بازم از چشات ميخونم
تو خيالم توي خوابم با تو ام لحظه به لحظه
خاطر قشنگ چشمات از دلم جدا نميشه

از خودم...برای تو



ادامه مطلب
لینک ثابت| Wed 22 Apr 2009ساعت 8:11 PM  توسط بردیا | 
وبلاگ من
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
طراح قالب
    در باره وبلاگ 
من نه آنه بودم که آسان رفتم اندر دام عشق...آفرين بر فرط استادي آن صياد باد
....-=-=-=-=-=-=-=-....
تمام حقوق اين وبلاگ نزد برديا محفوظ ميباشد و هر گونه كپي برداري از آن عقوبت سخت الهي و نفرين نويسنده را در پي داردولی بخون و نظرت و بهم بگو امیدوارم دلنوشته هام به دلت بشینه... خوش باشی...
این هم آدرس وب دوم منه
ma-donafarhastim.blogfa.com

نویسندگان
امکانات


اين سایت را 
صفحه خانگي خود كنید !   تماس با مدیر سایت !   اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها !   لینک RSS
  آرشیو موضوعی 
آرشیو
88/08/22 - 88/08/30
88/08/08 - 88/08/14
88/07/22 - 88/07/30
88/06/05 - 88/06/21
88/06/08 - 88/06/14
88/06/01 - 88/06/07
88/05/22 - 88/05/31
88/05/05 - 88/05/21
88/05/01 - 88/05/07
88/04/05 - 88/04/21
88/03/22 - 88/03/31
88/03/08 - 88/03/14
88/02/08 - 88/02/14
88/02/01 - 88/02/07
88/01/22 - 88/01/31
88/01/05 - 88/01/21
88/01/08 - 88/01/14
87/12/22 - 87/12/30
87/12/05 - 87/12/21
87/12/08 - 87/12/14
87/12/01 - 87/12/07
87/11/22 - 87/11/30
87/11/05 - 87/11/21
87/11/08 - 87/11/14
87/11/01 - 87/11/07
87/10/22 - 87/10/30
87/10/05 - 87/10/21
87/10/08 - 87/10/14
87/10/01 - 87/10/07
87/09/22 - 87/09/30
87/09/05 - 87/09/21
87/09/08 - 87/09/14
87/09/01 - 87/09/07
87/08/05 - 87/08/21
87/08/08 - 87/08/14
87/08/01 - 87/08/07
87/07/22 - 87/07/30
87/07/05 - 87/07/21
87/06/08 - 87/06/14
87/04/22 - 87/04/31
87/04/05 - 87/04/21
87/04/08 - 87/04/14
87/04/01 - 87/04/07
87/03/22 - 87/03/31
87/02/22 - 87/02/31
87/02/08 - 87/02/14
86/12/22 - 86/12/29
86/12/05 - 86/12/21
86/12/08 - 86/12/14
86/12/01 - 86/12/07
86/11/22 - 86/11/30
86/11/05 - 86/11/21
86/11/08 - 86/11/14
86/11/01 - 86/11/07
  پیوندهای روزانه 
   لینک دوستان 
معــــــلم من علي شريعتــي
  @$ سایت رسمی پرسپولیس قهرمان جون $@
  آبـــجي مـــــنيــر"خانه اي بـــراي همـه"
  زنـــــــــــــــدان
  ___dordone_____________
  ســــايت رسمي شركت ايـــــــــران ترانه
  ديـــــدنــــــــي هاي يزد"كيـــــميـــا".
  جـــايي واســـــــــه ي آرامش"يلدا"
  جـــايي براي فرار از تنهايي"الـــــــناز"
  گـــالري عكس نايــــت اسـكين
  قــــاصــــدك تــــــــنــها
  خــدمـــــــــات وبلاگ نويسان جوان
  گـــالري عكس عاشقانه از بهــــار 20
  انــجمن هـــاي گفـــــــتگــــــو
  ســــــهم كوچــــــكي از دنيــــــا
  چـــــــهار ســــه نقــــــــطــه
  بيـابهترين عـاشق دنيــا شيم"سامي"
  اي كاش
  تمام نا تمام من(بهار)
  حقيقت رويا
  تک پسر::قالب ساز
  لوگوی دوستان 
طراح حرفه ای قالب های وبلاگ

جستجو
جستجو در وبلاگ
Googleجستجو در گوگل
بازديد از وب سايت
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها:

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

:طراح قالب:
تک پسر یک سایت واقعا تک

 
ت